تبلیغات
قرآن کلام خداوند - ابراهیم(علیه السلام) در قرآن
قالب وبلاگ قالب وبلاگ


قرآن کلام خداوند

 

با عرض خوشآمدگوئی محضر بازدیدكنندگان التماس دعا داریم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 شهریور 1390 توسط مهدی ضیائی صوری

ابراهیم(علیه السلام) در قرآن

نام ابراهیم(علیه السلام)، 69 بار و در 25 سوره قرآن مجید آمده است. در قرآن از این پیامبر بزرگ مدح و ستایش فراوان شده و صفات ارزنده او یادآورى گردیده است.ابراهیم‌ (ع‌)زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كیكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسیار داشت‌ ودر سرزمین‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هریك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او یكشب‌ در خواب‌ دید كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پدیدار شد ونورش‌ بر نورخورشید غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بیدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبیر خواب‌ خود را از آنان‌ جویا شد.گفتند طفلى‌ دراین‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌....

 

مشاهده كامل در ادامه متن...

 

ابراهیم(علیه السلام) در قرآن

نام ابراهیم(علیه السلام)، 69 بار و در 25 سوره قرآن مجید آمده است. در قرآن از این پیامبر بزرگ مدح و ستایش فراوان شده و صفات ارزنده او یادآورى گردیده است.ابراهیم‌ (ع‌)زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كیكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسیار داشت‌ ودر سرزمین‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هریك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او یكشب‌ در خواب‌ دید كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پدیدار شد ونورش‌ بر نورخورشید غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بیدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبیر خواب‌ خود را از آنان‌ جویا شد.گفتند طفلى‌ دراین‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌ نمرود دستور داد كه‌ بین‌ زنان‌ ومردان‌جدایى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد میشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌ كه‌ یكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهیم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهیم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهیم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شیر مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد یك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ یكماه‌ كودكان‌ دیگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراین‌ مدت‌ ابراهیم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسیدند.ابراهیم‌ (ع‌)از مادر پرسید:خالق‌ اینهاكیست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نماید.ابراهیم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ نادیده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آیه‌ شریفه‌ «فلما جن‌ّ علیه‌ اللیل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ دید وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهیم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترویى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنیزان‌ زیبا بودند.ابراهیم‌ (ع‌) از عمویش‌ آذر پرسید:اینها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اینها غلامان‌ وكنیزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهیم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بندگان‌ و كنیزان‌ و غلامان‌ از خدایشان‌ زیباترند؟آذر گفت‌از این‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهیم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهیم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بیاییدخدایى‌ را بخرید كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بیند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با این‌ تعریف‌ ابراهیم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خرید.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

معرفت او نسبت به خداوند، منطق گویایش در برابر بت پرستان، مبارزات سرسختانه و خستگى ناپذیرش در مقابل جبّاران، ایثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار، استقامت بى نظیرش در برابر توفان حوادث و آزمایش هاى سخت الهى و الگو و اسوه بودنش براى همه موحّدان، هر یك داستان مفصلى دارد كه بررسى تفصیلىِ همه آن ها خارج از حد و حوصله این نوشته است، به طور اجمال، خداوند متعال وى را در قرآن این چنین معرفى و وصف نموده است:

1 ـ «ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است. در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت: اسلام بیاور (در برابر حق تسلیم باش او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت) و گفت: در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.»(1)

2 ـ «خداوند وسیله رشد و هدایت او را از قبل به او داده و از (شایستگى) او آگاه بود.»(2)

نمرودیان‌ سالى‌ دوبار در فروردین‌ جشن‌ مى‌ گرفتند.در یكى‌ از جشنها موقع‌خروج‌ از شهر،آذر به‌ ابراهیم‌ (ع‌)پیشنهاد نمود كه‌ او هم‌ به‌ جشن‌ برودتا شاید جشن‌آنهارا تماشاكرده‌ وزبان‌ از بدگویى‌ بتها بردارد.ولى‌ روز بعد موقع‌ رفتن‌،ابراهیم‌(ع‌)گفت‌ من‌ مریض‌ هستم‌!لذا همه‌ با زینت‌ تمام‌ از شهر بیرون‌ رفتند بجز ابراهیم‌ (ع‌)كه‌ تبرى‌ برداشت‌ و به‌ بتخانه‌ رفت‌ وهمه‌ بتهارا شكست‌.سپس‌ تبر را بر دوش‌ بت‌بزرگ‌انداخت‌. «فجعلهم‌ جُذاذاً الاّ كبیراً لهم‌» همه‌ بتهارا خورد كرد مگر بُت‌بزرگ‌ را.وقتى‌ نمرود ونمرودیان‌ باز گشتند وبه‌ بتخانه‌ آمدند تا خود را تبرك‌كنند،همه‌ بتهارا شكسته‌ دیدند غیر از بُت‌ بزرگ‌.به‌ روایتى‌ شیطان‌ به‌ آنها اطلاع‌ دادكه‌ ابراهیم‌ (ع‌)خدایان‌ شمارا شكسته‌ است‌.صداى‌ ناله‌ وفریاد مردم‌ بلند شد.نزدنمرود رفتند كه‌اى‌ نمرود!خدایان‌ مارا شكسته‌اند.نمرود دستور داد تا به‌ هركه‌ شك‌دارید نزد من‌ بیاورید.همه‌ گفتند كار ابراهیم‌ (ع‌) است‌.حضرت‌ را احضار كردندوبه‌او گفتند: «أ انت‌ فعلت‌َ هذا بآلهتنا یاابراهیم‌قال‌ بل‌ فعلهم‌ كبیرهم‌ هذافاسئلوهم‌ اِن‌ كانوا ینطقون‌»» آیا تو این‌ عمل‌ را نسبت‌ به‌ خدایان‌ مابجاآوردى‌ ؟گفت‌ بت‌ بزرگ‌ این‌ كار را كرده‌ است‌ از او بپرسید اگر حرف‌ مى‌ زند!نمرودیان‌ گفتند اى‌ ابراهیم‌ (ع‌) این‌ بتها سخن‌ نمى‌ گویند.سپس‌ همگى‌ خجل‌وشرمنده‌ و سر به‌ زیر انداختند.بعد ابراهیم‌ (ع‌)فرمود چیزى‌ را عبادت‌ مى‌ كنید كه‌نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ ضررو نه‌ حرف‌ مى‌ زند.چون‌ نمرودیان‌ از جواب‌ عاجزشدند،همگى‌ گفتند اگر كمك‌ كار خدایان‌ خود هستید،ابراهیم‌ (ع‌) رابسوزانید.نمرود دستور داد دیواره‌اى‌ در دامنه‌ كوه‌ درست‌ كردند وبمدت‌ یكماه‌هیزم‌ آورده‌ ودر آن‌ قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه‌ ابراهیم‌ (ع‌) رادر آتش‌بیاندازیم‌؟شیطان‌ بصورت‌ آدمى‌ ظاهر شد وگفت‌ منجنیق‌ بسازید!تا آن‌ زمان‌منجنیق‌ نساخته‌ بودند وشیطان‌ هنگامیكه‌ به‌ آسمانها راه‌ داشت‌ از جهنم‌ دیدار كرده‌ودیده‌ بود جهنمیان‌ را با منجنیق‌ درون‌ آتش‌ مى‌ اندازند،یاد گرفته‌ بود.لذا به‌ آنها یادداد كه‌ چگونه‌ این‌ وسیله‌ را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر یك‌ طناب‌ راگرفتند و ابراهیم‌ (ع‌) را بالا بردند.در این‌ هنگام‌ در میان‌ فرشتگان‌ غلغله‌اى‌ افتاد وبه‌پیشگاه‌ الهى‌ عرضه‌ كردند كه‌ خدایا از شرق‌ تا غرب‌ یكنفر،تورا عبادت‌ مى‌ كندواوراهم‌ كه‌ مى‌ خواهند بسوزانند.دستور بده‌ تا اورا یارى‌ كنیم‌.خطاب‌ آمد:بروید اگراز شما یارى‌ خواست‌ اورا كمك‌ كنید.ابتدا ملك‌ باد نزد ابراهیم‌ (ع‌) آمد وگفت‌:من‌موكل‌ باد هستم‌.اگر امر بفرمائید به‌ باد امر كنم‌ تا آتش‌ را به‌ خانه‌ نمرود ببرد ونمرودیان‌ را بسوزاند.ابراهیم‌ (ع‌)فرمود پناه‌ من‌ خداست‌ وبتو نیازى‌ ندارم‌.ملك‌ ابرآمد وگفت‌ اى‌ ابراهیم‌!اجازه‌ بده‌ تا به‌ ابر امر كنم‌ آتش‌ را خاموش‌ كند.ابراهیم‌(ع‌)گفت‌ امر خود را به‌ خداى‌ نادیده‌ واگذاردم‌.ملك‌ كوه‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهیم‌!اجازه‌ بده‌ كوه‌ بابل‌ را بر سرشان‌ خراب‌ نمایم‌ وهمه‌ را هلاك‌ كنم‌.ابراهیم‌ (ع‌)گفت‌ بتو نیز محتاج‌ نیستم‌.بعد جبرئیل‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهیم‌!هیچ‌ احتیاجى‌ ندارى‌ ؟گفت‌ دارم‌ اما نه‌ بتو.گفت‌ به‌ كه‌ دارى‌ ؟گفت‌ او از همه‌ بهتر به‌ حال‌ من‌ آگاه‌است‌.بعد از آن‌ از طرف‌ خدا ندا آمد: «یانار كونى‌ برداً وسلاماً على‌ ابراهیم‌»
ابراهیم‌ از پیامبرانى‌ است‌ كه‌ خداوند او را بیش‌ از دیگران‌ با عظمت‌ یاد نموده‌است‌ واو را با القابى‌ چون‌ :حنیف‌،مسلم‌، حلیم‌، اوّاه‌، منیب‌،صدیق‌یاد كرده‌ و بااوصافى‌ چون‌:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى‌ خداوند،قانت‌ و مطیع‌ خالق‌ توانا،داراى‌ قلب‌ سلیم‌،عامل‌ و فرمانبردار كامل‌ خدا،بنده‌ مؤمن‌ و نیكوكار،شایسته‌ و صالح‌درگاه‌ خدا و...وى‌ را ستوده‌ است‌.و به‌ منصبهایى‌ چون‌:امامت‌ وپیشوائى‌ مردم‌،برگزیده‌ در دوجهان‌ و خلیل‌ اللهى‌ مفتخر داشته‌ است‌.
از جمله‌ الطاف‌ الهى‌ بر ابراهیم‌ آنست‌ كه‌:
او را از پیامبران‌ اولوا العزم‌ قرار داد.
پیامبرى‌ را در ذریه‌ او قرار داد.
علم‌ وحكمت‌ وشریعت‌ بوى‌ داده‌ است‌.
اورا امّت‌ واحده‌ خواند.
و خانه‌ كعبه‌ بدست‌ او تجدید بنا شد.
مقام‌ امامت‌ به‌ او تفویض‌ شد
مدت‌ عمر ابراهیم‌ دویست‌ سال‌ بوده‌ و در شهر خلیل‌ الرحمن‌ فلسطین‌ اشغالى‌ مدفون‌ است‌.

ابراهیم(ع)گاه‏گاهى پیش از بناى مكه و خانه كعبه و پس از آن به مكه‏مى‏آمدو از فرزندش اسماعیل دیدن مى‏كرد (3) .تا آنكه در یك سفر مامور به ساختن خانه كعبه‏شد، لذا به‏اتفاق اسماعیل این خانه را بنا نهاد، و این اولین خانه‏اى است كه از طرف پروردگارساخته شد، و این خانه مباركى‏است كه در آن آیات بینات و در آن مقام ابراهیم است، و هركس درون آن داخل شود از هر گزندى ایمن است. (4) ابراهیم(ع)پس‏از فراغت از بناى كعبه دستور حج را صادر نموده، و آیین واعمال مربوط به آن را تشریع نمود. (5) آنگاه خداى تعالى‏او را مامور به ذبح فرزندش اسماعیل نمود، ابراهیم(ع)اسماعیل(ع)را در انجام فرایض حج‏شركت مى‏داد، موقعى كه به سعى‏رسیدند ومى‏خواستند كه بین صفا و مروه سعى كنند، این ماموریت ابلاغ شد، و ابراهیم(ع)داستان را با فرزندش‏در میان گذاشت و گفت: فرزند عزیزم!در خواب چنین مى‏بینم كه تراذبح و قربانى مى‏كنم نیك بنگر تا رایت چه خواهدبود.عرض كرد: پدرجان!هر چه را كه‏مامور به انجامش شده‏اى انجام ده، و ان شاء الله به زودى خواهى دید كه من مانند بندگان‏صابرخدا چگونه صبرى از خود نشان مى‏دهم.پس از اینكه هر دو به این امر تن دردادند و ابراهیم(ع)صورت جوانش‏را بر زمین گذاشت وحى آمد كه اى ابراهیم، خواب خود راتصدیق كردى و ما به همین مقدار از تو قبول كردیم، و ذبح عظیمى را فدا وعوض او قراردادیم. (6) آخرین خاطره‏اى كه قرآن كریم از داستان ابراهیم(ع)نقل نموده دعاهایى‏است كه ابراهیم(ع)دربعضى از سفرها در مكه كرده(7) و آخرین دعایش این است: پروردگاراپدر و مادر من و كسانى را كه ایمان آورده‏اند در روز حساب بیامرز.

 خداى تعالى در كلام‏مجیدش ابراهیم را به نیكوترین‏وجهى ثنا گفته و رنج و محنتى را كه در راه پروردگارش تحمل‏نموده بود، به‏بهترین بیانى ستوده و در شصت و چند جا از كتاب عزیزش اسم او را برده، و موهبتها و نعمت‏هایى را كه به او ارزانى داشته در موارد بسیارى‏ذكر كرده است، از طرف‌ خدا ندا رسید كه‌اى‌ ابراهیم‌!به‌ بابل‌ برو و نمرود را به‌ خداپرستى‌ دعوت‌نما.حضرت‌ به‌ بابل‌ كه‌ كوفه‌ امروزى‌ است‌،نزد نمرود رفت‌ واورا به‌ خداپرستى‌ دعوت‌ نمود.نمرود گفت‌ اى‌ ابراهیم‌!مرا بخداى‌ تو احتیاجى‌ نیست‌.من‌ مى‌ خواهم‌پادشاهى‌ را از خداى‌ تو بگیرم‌ واورا هلاك‌ نمایم‌!!این‌ بود كه‌ دستور داد تا اطاقكى‌ به‌ تعلیم‌ شیطان‌ ساختند وخود درون‌ آن‌ قرار گرفت‌ وچهار كركس‌ اورا بلند كردندوبالابردند.چون‌ بالا رفت‌ تیرى‌ بطرف‌ آسمان‌ انداخت‌.جبرئیل‌ آن‌ تیر را به‌ خون‌ماهى‌ آغشته‌ كرد.ماهى‌ نالید خدایا تیغ‌ دشمن‌ را به‌ خون‌ من‌ آغشته‌ كردى‌ .ندا رسیدكه‌ تیغ‌ را تا قیامت‌ بر شما حرام‌ كردم‌.بعد نمرود تیر خونآلود را كه‌ دید ،گفت‌ كارخداى‌ ابراهیم‌ را ساختم‌.ابراهیم‌ (ع‌) گفت‌ از این‌ حرف‌ برگرد كه‌ مردن‌ براى‌ خدانیست‌.نمرود گفت‌ اگر خداى‌ تو زنده‌ است‌،من‌ لشكر جمع‌ آورى‌ مى‌ كنم‌ به‌ خدایت‌بگو كه‌ لشكر جمع‌ كندتا با یكدیگر جنگ‌ كنیم‌!پس‌ نمرود از اطراف‌ عالم‌ لشكربزرگى‌ كه‌ سیصد فرسخ‌ لشكرگاه‌ آنها بود جمع‌ كرد.ابراهیم‌ (ع‌) دعا كرد كه‌ خدایا این‌ملعون‌ را هلاك‌ كن‌.خداوند به‌ عدد لشكر نمرود پشه‌ فرستاد كه‌ بر سر هر یك‌پشه‌اى‌ نشست‌ و در اندك‌ زمانى‌ اورا هلاك‌ نمود.رئیس‌ پشه‌ها، پشه‌اى‌ بود كه‌ یك‌چشم‌ ویك‌ پا و یك‌ دست‌ و نیمه‌ بدنى‌ داشت‌.آمد وروى‌ زانوى‌ نمرود نشست‌.نمرود به‌ زنش‌ گفت‌ این‌ پشه‌ها لشكر مرا هلاك‌ كردند .دست‌ برد تا پشه‌ را بكشد كه‌پشه‌ بلند شد ولب‌ بالا و لب‌ پایین‌ نمرود را نیش‌ زده‌آورد دماغ‌ نمرود شد وبه‌ داخل‌مغز نمرود نفوذ كرده‌ ومشغول‌ نیش‌ زدن‌ شد!صداى‌ فریاد نمرود بلند شد و ازشدت‌ درد خواب‌ وخوراك‌ از او سلب‌گردیدغلامانش‌ مرتب‌ بر سرش‌ مى‌ زدند تاپشه‌ از حركت‌ بایستد.همانجور او را اذیت‌ نمود تا به‌ درك‌ واصل‌ شد.بقیه‌ لشكر اوبه‌ ابراهیم‌ (ع‌) ایمان‌ آوردند.


--------------------------------------------------------------------------------


1 ـ بقره : 13 و 131

2 ـ انبیاء : 51

(3)سوره بقره آیه 126 و سوره ابراهیم آیه 35 - 41

(4)سوره بقره آیه 127 - 129 و سوره آل عمران آیه 96 - 97

(5)سوره حج آیه 26 - 30

(6)سوره صافات آیه 101 - 107

(7)سوره ابراهیم آیه 35 - 41





طبقه بندی: داستانهای قرآن، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ